شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

یکی از خوشبختی‌های کشف شده در طول این مدت آشپزیه. کلی آشپزی کردم! کلی چیز بلد بودم، کلی هم یاد گرفتم. بدون دستور‌العمل. همه‌اش از روی گفته‌هایی که مامان وقتی آشپزی می‌کرد و من کنارش بودم برایم گفته بود. همه چیز را عالی گفته بود. آشپزی بیشتر از آنکه دانستن دستورالعمل ها باشد، دانستن این است که کدام ادویه با غذا چکار می‌کند، کی می‌کند و چطور می‌کند.« زردچوبه را اول تفت دادن باید به پیاز و گوشتت بزنی تا هم بوی گوشتت بگیرد، هم تندی بوی خودش برود»، «لیموترش تازه گوشت مرغ را سفت می‌کند، ۲ دقیقه ماندن به برداشتن بریز» را مامان از ورای تجربه‌اش می‌گوید.
لوبیا پلو، خورشت بادمجان، میرزا قاسمی، زرشک‌پلو مرغ، خورشت اسفناج، تره سیب‌زمینی، تره سبزی، سوپ سبزی، کباب تابه‌یی و استیک و عدسی را خیلی خوب درست می‌کنم.
ماکارونی و انواع مرغ پخته و ماهی سرخ کرده و انواع املت هم از دم دستی‌هاست. اگر دکتری گرفتیم و چیزی نشدیم، رستوران باز می‌کنیم تهش!
هنوز چیزی برای خرد کردن گردو ندارم، وگرنه فسنجان و بادمجان گوده رو هم بلدم:دی.

پی‌نوشت: در اینجا به دلیل درک موهبت عظیم گرسنه نماندن، از مامان یک دنیا قدردانی می‌کنیم. این هم یک مثال هم‌ارز دیگر با آن ضرب‌المثل گرسنه و ماهی و ماهی‌گیریست: اگر بچه‌ گرسنه است، می‌توان به او غذا داد، اما فردا(بعد از رفتن به خانه خودش) گرسنه می‌ماند، پس بهتر است به او آشپزی یاد داد.


سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

اول ناله بود، دوم لبخند
دوم لبخندی به پهنای تمام صورت، از عمق دل و شاد. من بیشتر از آنکه تحملش را داشته باشم خوشبخت شده‌ام. توی تنهایی‌ نمی‌توانم از احساس عمیق خوشبختی لبخند نزنم. عاشق شده‌ام، عاشق موجودی که عمیقاً برایم محترم است. وجودش سنگینی حضور دارد. حضورش، نگاهش،صدایش طوری‌ست که آدمی حس می‌کند باید برتر و والاتر از خودش باشد تا ارزش او را داشته باشد. همین من را عوض کرده است. امید را، شور زندگی را به من بازگردانده است. من برای زندگی‌ام، برای با او بودن، ارزشش را داشتن، سخت تلاش می‌کنم. زندگی‌ام منظم، بدون افسردگی و خوب پیش می‌رود. مرا دوباره متولد کرده است: این بار بدون اکثر خرابی‌های پیشین. سرسپرده، دیوانه، سرمست، خرم و شادم.

کمی توی این شرایط ایران احساس گناه دارد اینطور بودن، ولی کاریش نمی‌شود کرد.

خیلی باید گفت و نوشت تا آنطور که می‌خواهم روایت مهاجرت، روایتی به تام تعریف شده باشد. سعی می‌کنم کوتاه و مکرر باشند.

اول حدیث گوگل‌ریدر و فیلم‌ها و خبرها و فیس‌بوک و صدای نگران پشت تلفن است. که چطور باید قدم‌ عنوان خبرها را پایید تا مگر خبر مرگی، شکنجه‌یی، حبسی. فیلم له کردن صورت کسی، چاقو زدن عزیزان مردمانت، کوباندن توی سر بی‌گناهی. این‌ها همراه آرزوی بودن بین مردمی که سعی دارند زندگی‌هاشان را، خوشی‌هاشان را، طریق فکر کردنشان را، صدایشان را پس بگیرند.
چرا اینجایم و آنجا نیستم؟! من خواهان ۲۴ سال زندگی ربوده شده خودم نیستم؟!

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹



«و» در ادامه دیسکورس(گفتمان می‌آید). متنی که با «و» آغاز می‌شود، با اشاره به، با توجه به، را به صورت ضمنی دارد، متنی که با «و» آغاز می‌شود، پاره‌متن است. متنی که با «و» آغاز می‌شود تأکید دارد که دلالت‌هایش بیشتر بینامتنی هستند. (اووو وه! خودتان مثال بزنید...). داستانی که با «و» آغاز می‌شود، پاره‌داستان، موتیف، یا متممی بر داستان دیگری است ( قرآن، عهد عتیق،...)

خطابی که مخاطبش یک نفر است و با «و» آغاز می‌شود، یک خطاب عاشقانه است.

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹



دردش بیشتر می‌شود وقتی چندین هزار کیلومتر از آن خاک فاصله داشته باشی، (یادم باشد دلالت خاک را آنطور که دیگران به کار برده‌ام، بتکانم، اینجا خاک فقط خاک است که معنی می‌دهد) و کسی چون مشکاتیان بمیرد. نه اینکه آنجا بودی قرار بود گل خاصی به سرش بزنی، این هم نیست که مشکاتیان را محرومیت کشیده و به قدر کافی قدر‌دانسته نشده بدانی. همین قدر آدم گنده‌یی بود، همین قدر مصنف و آهنگساز کلفتی بود که نامش تا نسل‌ها خواهد ماند، و همین گندگی درد مرگش را به خودی خود زیاد می‌کند، اما... من، اینجا متمسک به همه چیزی که تحت عنوان شق و رق فرهنگ با خود آورده‌ام، نفس می‌کشم(شاید بشود گفت نفس فکری می‌کشم). و برایم آن نغمه‌ها، نغمه‌های مشکاتیان، شعرهایی که روی آن نغمه‌ها خوانده شده‌، آنقدر زمزمه شده‌اند، آنقدر توی اتاقم، ماشین‌، شنیده‌ام‌شان که دیگر لالایی‌ام گشته‌اند، دیگر بخشی از وجودم هستند. حتی بعضی وقت‌ها، اینجا با زمزمه‌شان یاد مادرم می‌افتم.


نماند ناگفته که من به عشق خیلی از ضربی‌های و چهار‌مضراب‌هایی که مشکاتیان توی کاست‌های شجریان اجرا کرده، دنبال موسیقی سنتی رفتم. ۷ سال زمان کمی نیست که الفتش به این زودی‌ها از یادم برود. مخصوصاً که کلی از وقت‌ها می‌خواستم که فلان تصنیف خوشگلی را که بار اول از سنتور مشکاتیان شنیده‌ام اجرا کنم...
میراث مشکاتیان، بخش قابل‌توجه‌یی از این فرهنگی‌ست که من از ایران وام گرفته‌ام. فرهنگی از توی کتاب‌ها، شعر‌ها، زبان، مفاهیم، سنت‌ها( مزخرف و غیرمزخرف). من آدم این پس‌زمینه (کانتکست) فرهنگی‌ام. من اینجا معنی می‌دهم.
افکارم هم اینجاست که معقول به نظر می‌رسند.
و شنیدن خبر و دیدن آن کلیپی که همایون روی خاکش می‌خواند، گرپی فرو ریخت دلم را. بخشی از وجودم خالی بود دیگر...

اینجا فاصله معنی می‌داد، فاصله دیگر به یاری صدای خشدار توی تلفن یا جوهر خشک پشت مونیتور کم نمی‌نمود. دلم کرور کرور نوار کاست بچگی را می‌خواست که بگذارم. بخشی از وجوم را بازیابم. بدانم که هنوز مشکاتیان در دل امثال من زنده است. بخشی از من است. بدانم که آنجا هست. دلم قاصدک، دستان، نوا، آستان جانان و دودعود (آه، دود عود...) خواست...
دلم... بوی خاک توی کمد نوارها، ضبط خراب که هر بار که کاست می‌گذاشتی، باید مراقب می‌بودی که نوار عزیزت را نخورد و نپیچد، خواست.
دلم...

پی‌نوشت: نوشتن یادم می‌رود. باید بیشتر نوشت.

یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

حاجی استونی بروک ۱



من غیبم زده بود چون هنوز هیچی نشده امتحان دارم. دلیلش؟:))
والا من این ترم ۴ تا درس دارم. که یکیش نظریه پایگاه داده‌ها ست. بعد استاد برا اینکه مطمئن بشه که ما درس لیسانس رو گرفتیم می‌خواد از کل کتاب لیسانس امتحان بگیره:)) من هم: که پایگاه داده‌ام کجا بود؟:)) برای همین دارم در ۲ هفته یک کتاب رو می‌خونم تا امتحان بدم. حالا این رو اضافه کنید به هزارتا دردسر داهات‌بودگی اینجا


و اینکه امروزم گلودرد گرفتم و تب داشتم و...

دلم تنگ شده جدی...

*
بارون برای سرزمینی نعمته که خاکش تشنه آب باشه، که وقتی می‌آد خاک همچین با قطراتش معاشقه راه بندازه که بوی خاک تا ته وجودت سرریز شه. برای اینجا که وقتی بارون می‌آد فقط سرده و هیچ بوی خوشی هم نمی‌آد اصلاً هم نعمت نیست!
دلم بارون آدمانه تهران می‌خواد!
*
لانگ آیلند، بسیار سرسبزه، اما...
اون جوک رو شنیدین که ترکه میره جنگل بعد ازش میپرسن جنگل چطور بود؟ میگه درختا نزاشتن ببینیم جنگلو؟
یک جزیره به دارازای ۲۰۰ کیلومتر و عرض ۴۰-۵۰ کیلومتر رو تصور کنید که هیچ بالا پایینی نداره، و درخت‌ها هم ماشاالله همه ۳۰-۴۰ مترن! در نتیجه ما از اینجا که هستیم هیچ منظره‌یی نداریم:))
فقط درختاست که نمیزاره جنگل رو ببینیم و آسمون!
*
اضافات بر بارون‌شناسی لانگ‌ آیلند:
اینجا ما وسط اقیانوسیم، برا همین هر ۲۰-۳۰ دقیقه هوای بوقلمون رنگ عوض میکنه!!!! یعنی صبح روز آفتابی اگه بدون خوندن پیش‌بینی هواشناسی میری بیرون(مثل من) بعد وسط ظهر همچین از اسمون با سطل آب می‌ریزن که تو عمرت اینطوری خیس نشده باشی. برای همینه که در زبان انگلیسی برای یک وضعیت بارون لغت its pouring( داره می‌ریزه) وجود داره:)) بعد هم یه باد‌های سردی از اقیانوس میاد که بیا حالشو ببر:))!!!
بعد هم هر دفعه ۲ بار بارون میاد، یه بار اصلیه، یه بار هم درخت‌های پر شاخ و برگ که قبلش داشتن سیو می‌کردن بارونو یه نم نم دیگه براتون می‌ریزن که کمی از نم نم بارون های تهران نداره:))

پی‌نوشت: بسیار سرم شلوغه، از همه کسانی که جواب ایمیل و فیس‌بوک و کامنت و آفلاین شون رو ندادم کمال عذرخواهی رو دارم. امیدوارم که جبران کنم....

شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹



فرضیه قدیمی خودم اثبات شد: ۸۰ درصد امریکا داهاته!!! بد هم داهاته!!!!
یعنی می‌خوای غذا هم بخوری... اگه نخوای غذای چینی هندی دانشگاه رو بخوری که آشغال‌ترینش ۱۰-۱۵ تومنه...باید۱۰-۱۵ کیلومتری زحمت بکشی... کلن هیچ کاری بدون ماشین نمی‌شه کرد!!! و مردمش هم داهاتی‌ان!!! و دانشگاه‌ هم همه چینی، هندی‌ان. جز یه آمریکایی که سال بالایی ماست و هم خونه‌یی منه تو خوابگاه. خوابگاه خوبه، تمیزه، مثل هتل هم میان تمیزش می‌کنن، ۴ روز ما رو برای برنامه‌های دانشجو‌های بین‌المللی صاف کردن و ۴ روز دیگه هم مونده... هنوز هیچی نخریدم، جز سبزی و میوه و ماهی. استادامونو هنوز ندیدیم... ۷ نفر امسال ایرانی هستیم. ماشاالله هم هم مذهبی:)))))))))) یعنی من آخر یا خودمو می‌کشم یا اینارو... به همه کار من از گوشت ناحلال خوردن تا سیگار در ماه مبارک کار دارن!!!!! یکی شیرازی داریم که گشاد نیست بر خلاف تبارشناسی آشنایی‌های قبلی...:)) شبیه آذینه یکم... ولی آذین یه چیز دیگه بود، وقت ندارم واقعا...:)) خوشگله اینجا. سبزه، گرمه، بدتر از شمال شرجیه.


دلم برای همه تنگ شده...
برای تو ..
دلم نیست که تنگ شده... نفسمه که بالا نمی‌آد.