شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹



«و» در ادامه دیسکورس(گفتمان می‌آید). متنی که با «و» آغاز می‌شود، با اشاره به، با توجه به، را به صورت ضمنی دارد، متنی که با «و» آغاز می‌شود، پاره‌متن است. متنی که با «و» آغاز می‌شود تأکید دارد که دلالت‌هایش بیشتر بینامتنی هستند. (اووو وه! خودتان مثال بزنید...). داستانی که با «و» آغاز می‌شود، پاره‌داستان، موتیف، یا متممی بر داستان دیگری است ( قرآن، عهد عتیق،...)

خطابی که مخاطبش یک نفر است و با «و» آغاز می‌شود، یک خطاب عاشقانه است.

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹



دردش بیشتر می‌شود وقتی چندین هزار کیلومتر از آن خاک فاصله داشته باشی، (یادم باشد دلالت خاک را آنطور که دیگران به کار برده‌ام، بتکانم، اینجا خاک فقط خاک است که معنی می‌دهد) و کسی چون مشکاتیان بمیرد. نه اینکه آنجا بودی قرار بود گل خاصی به سرش بزنی، این هم نیست که مشکاتیان را محرومیت کشیده و به قدر کافی قدر‌دانسته نشده بدانی. همین قدر آدم گنده‌یی بود، همین قدر مصنف و آهنگساز کلفتی بود که نامش تا نسل‌ها خواهد ماند، و همین گندگی درد مرگش را به خودی خود زیاد می‌کند، اما... من، اینجا متمسک به همه چیزی که تحت عنوان شق و رق فرهنگ با خود آورده‌ام، نفس می‌کشم(شاید بشود گفت نفس فکری می‌کشم). و برایم آن نغمه‌ها، نغمه‌های مشکاتیان، شعرهایی که روی آن نغمه‌ها خوانده شده‌، آنقدر زمزمه شده‌اند، آنقدر توی اتاقم، ماشین‌، شنیده‌ام‌شان که دیگر لالایی‌ام گشته‌اند، دیگر بخشی از وجودم هستند. حتی بعضی وقت‌ها، اینجا با زمزمه‌شان یاد مادرم می‌افتم.


نماند ناگفته که من به عشق خیلی از ضربی‌های و چهار‌مضراب‌هایی که مشکاتیان توی کاست‌های شجریان اجرا کرده، دنبال موسیقی سنتی رفتم. ۷ سال زمان کمی نیست که الفتش به این زودی‌ها از یادم برود. مخصوصاً که کلی از وقت‌ها می‌خواستم که فلان تصنیف خوشگلی را که بار اول از سنتور مشکاتیان شنیده‌ام اجرا کنم...
میراث مشکاتیان، بخش قابل‌توجه‌یی از این فرهنگی‌ست که من از ایران وام گرفته‌ام. فرهنگی از توی کتاب‌ها، شعر‌ها، زبان، مفاهیم، سنت‌ها( مزخرف و غیرمزخرف). من آدم این پس‌زمینه (کانتکست) فرهنگی‌ام. من اینجا معنی می‌دهم.
افکارم هم اینجاست که معقول به نظر می‌رسند.
و شنیدن خبر و دیدن آن کلیپی که همایون روی خاکش می‌خواند، گرپی فرو ریخت دلم را. بخشی از وجودم خالی بود دیگر...

اینجا فاصله معنی می‌داد، فاصله دیگر به یاری صدای خشدار توی تلفن یا جوهر خشک پشت مونیتور کم نمی‌نمود. دلم کرور کرور نوار کاست بچگی را می‌خواست که بگذارم. بخشی از وجوم را بازیابم. بدانم که هنوز مشکاتیان در دل امثال من زنده است. بخشی از من است. بدانم که آنجا هست. دلم قاصدک، دستان، نوا، آستان جانان و دودعود (آه، دود عود...) خواست...
دلم... بوی خاک توی کمد نوارها، ضبط خراب که هر بار که کاست می‌گذاشتی، باید مراقب می‌بودی که نوار عزیزت را نخورد و نپیچد، خواست.
دلم...

پی‌نوشت: نوشتن یادم می‌رود. باید بیشتر نوشت.

یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

حاجی استونی بروک ۱



من غیبم زده بود چون هنوز هیچی نشده امتحان دارم. دلیلش؟:))
والا من این ترم ۴ تا درس دارم. که یکیش نظریه پایگاه داده‌ها ست. بعد استاد برا اینکه مطمئن بشه که ما درس لیسانس رو گرفتیم می‌خواد از کل کتاب لیسانس امتحان بگیره:)) من هم: که پایگاه داده‌ام کجا بود؟:)) برای همین دارم در ۲ هفته یک کتاب رو می‌خونم تا امتحان بدم. حالا این رو اضافه کنید به هزارتا دردسر داهات‌بودگی اینجا


و اینکه امروزم گلودرد گرفتم و تب داشتم و...

دلم تنگ شده جدی...

*
بارون برای سرزمینی نعمته که خاکش تشنه آب باشه، که وقتی می‌آد خاک همچین با قطراتش معاشقه راه بندازه که بوی خاک تا ته وجودت سرریز شه. برای اینجا که وقتی بارون می‌آد فقط سرده و هیچ بوی خوشی هم نمی‌آد اصلاً هم نعمت نیست!
دلم بارون آدمانه تهران می‌خواد!
*
لانگ آیلند، بسیار سرسبزه، اما...
اون جوک رو شنیدین که ترکه میره جنگل بعد ازش میپرسن جنگل چطور بود؟ میگه درختا نزاشتن ببینیم جنگلو؟
یک جزیره به دارازای ۲۰۰ کیلومتر و عرض ۴۰-۵۰ کیلومتر رو تصور کنید که هیچ بالا پایینی نداره، و درخت‌ها هم ماشاالله همه ۳۰-۴۰ مترن! در نتیجه ما از اینجا که هستیم هیچ منظره‌یی نداریم:))
فقط درختاست که نمیزاره جنگل رو ببینیم و آسمون!
*
اضافات بر بارون‌شناسی لانگ‌ آیلند:
اینجا ما وسط اقیانوسیم، برا همین هر ۲۰-۳۰ دقیقه هوای بوقلمون رنگ عوض میکنه!!!! یعنی صبح روز آفتابی اگه بدون خوندن پیش‌بینی هواشناسی میری بیرون(مثل من) بعد وسط ظهر همچین از اسمون با سطل آب می‌ریزن که تو عمرت اینطوری خیس نشده باشی. برای همینه که در زبان انگلیسی برای یک وضعیت بارون لغت its pouring( داره می‌ریزه) وجود داره:)) بعد هم یه باد‌های سردی از اقیانوس میاد که بیا حالشو ببر:))!!!
بعد هم هر دفعه ۲ بار بارون میاد، یه بار اصلیه، یه بار هم درخت‌های پر شاخ و برگ که قبلش داشتن سیو می‌کردن بارونو یه نم نم دیگه براتون می‌ریزن که کمی از نم نم بارون های تهران نداره:))

پی‌نوشت: بسیار سرم شلوغه، از همه کسانی که جواب ایمیل و فیس‌بوک و کامنت و آفلاین شون رو ندادم کمال عذرخواهی رو دارم. امیدوارم که جبران کنم....

شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹



فرضیه قدیمی خودم اثبات شد: ۸۰ درصد امریکا داهاته!!! بد هم داهاته!!!!
یعنی می‌خوای غذا هم بخوری... اگه نخوای غذای چینی هندی دانشگاه رو بخوری که آشغال‌ترینش ۱۰-۱۵ تومنه...باید۱۰-۱۵ کیلومتری زحمت بکشی... کلن هیچ کاری بدون ماشین نمی‌شه کرد!!! و مردمش هم داهاتی‌ان!!! و دانشگاه‌ هم همه چینی، هندی‌ان. جز یه آمریکایی که سال بالایی ماست و هم خونه‌یی منه تو خوابگاه. خوابگاه خوبه، تمیزه، مثل هتل هم میان تمیزش می‌کنن، ۴ روز ما رو برای برنامه‌های دانشجو‌های بین‌المللی صاف کردن و ۴ روز دیگه هم مونده... هنوز هیچی نخریدم، جز سبزی و میوه و ماهی. استادامونو هنوز ندیدیم... ۷ نفر امسال ایرانی هستیم. ماشاالله هم هم مذهبی:)))))))))) یعنی من آخر یا خودمو می‌کشم یا اینارو... به همه کار من از گوشت ناحلال خوردن تا سیگار در ماه مبارک کار دارن!!!!! یکی شیرازی داریم که گشاد نیست بر خلاف تبارشناسی آشنایی‌های قبلی...:)) شبیه آذینه یکم... ولی آذین یه چیز دیگه بود، وقت ندارم واقعا...:)) خوشگله اینجا. سبزه، گرمه، بدتر از شمال شرجیه.


دلم برای همه تنگ شده...
برای تو ..
دلم نیست که تنگ شده... نفسمه که بالا نمی‌آد.

چهارشنبه ۵ اوت ۲۰۰۹



فیش دریافت گذرنامه، یک عدد گوشی موبایل N96، یک عدد گوشی موبایل ۶۳۰۰، مبلغ یک میلیون تومان پول جهت خرید بلیت هواپیما، گواهینامه، کارت ملی، شناسنامه، دو عدد دفترچه حساب بانکی، ضبط ماشین، کارت سوخت، بیمه‌نامه اتومبیل، کارت ماشین، گواهی رفع تعهد خدمت مدرک، کلید منزل، USB flash drive، یک عدد کتاب و...

امروز در داخل کیف دستی من دزدیده شد. مصیبت وارده را به خودم تسلیت عرض می‌کنم و چون هیچ شماره تلفنی از دوستان خارج از موبایل‌ها ندارم، بهتر است اینجا بگویم که به من زنگ نزنید! مشترک مورد نظر را دزد زده است:))!

جمعه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

وصیت‌های فراموش‌شونده ۱



عنوان اصلی: Widows
نویسنده: آریل دورفمان
ترجمه عنوان: بیوگان
ترجمه‌یی که مترجم تشخیص داده است که بهتر از خود نویسنده می‌فهمد که برای کتاب بهتر است: ناپدیدشدگان
مترجم متشخص!!!!!: احمد گلشیری
ناشر: آفرینگان

موضوع رمان بی‌مناسبت با حال و روز این روزهای ما و کشتگان له و لورده و حکومت حرام‌زاده نیست.

پی‌نوشت: از این به بعد چندی از وصایای خود درباره رمان‌های خواندنی را در اینجا خواهیم نوشت. به تناسب خود کتاب، حال ما و … هم از یک کمی تا خیلی!!! قلم، اِ، نه! صفحه‌کلید خواهیم راند!

چهارشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

مهدور...

فکر کنم اوضاع خورشید انقدر از پشت ابر در اومده، انقدر تابلو شده که من فتوایی رو که مدتهاست روی دلم مونده بگم و شما هم موافق باشید:
هر کسی که در هر برهه تاریخی، و در هر زمانی، از احمدی‌نژاد حمایت کرده، او را خدای ناکرده(مگه حیوون خوشگل کم بود؟)، دوست داشته و یا زبانم لال زبانم لال به او رأی داده است، ذره‌یی در حمایت از او سخنی رانده و یا ذهن دیگران از اوصاف او زرزده کرده است(زری زده است تا ذهن دیگران زده شود) ، مهدورالعقل بوده و خطاب دلخواه از مجموعه لغات زیر:

احمق، گول، منگل، شاسگول، شاس، شاسمراد، شاسمیخ، گاگول، اسکل، اس، خل، خلچه، چیچی‌خل، خلمراد، خرزاد، کالیو، کالیوه، نادان، بی عقل، غظنفر، گاودل، الاغ، عین‌السفاحت، عین‌البلاهت، گاوریش، کانا، غراچه، لاده، کمله، ابله، بلیه، دند، سفیه، خویله، بی خرد، دبنگ ، ببّه، ببو، باقل، گیج، مهدور(حیف)الشیرالمادر، مهدور(حیف)الاسپرم، مهدور(حیف)التخمک، مهدور(حیف)القاح، مهدور(حیف)الخلقت! مهدور(حیف)الهوا، مهدور(حیف)الفضا، مهدور(حیف)الزمان!!!

به او واجب.

آخیش! دلم خنک شد یکم!!!


پی‌نوشت: از همه کسانی که هنوز اینجا را می‌خوانند و در بلاگشان لینک اینجا با اسم من وجود دارد، درخواست می‌کنم که یا لینک را پاک کرده و یا اسم لینک را به عنوان اینجا تغییر دهند. این درخواست بدان دلیل مطرح می‌شود که دلم می‌خواهد از این پس هرچه از دهنم درمی‌آید روانه خیلی‌ها کنم!